عبد الرزاق اللاهيجي

131

گوهر مراد ( فارسى )

اعنى مكانى كه هيچ متمكّن در او نباشد ، محال است . اما پيش قائلين به سطح ، به سبب آنكه اگر سطح باطنى به هم رسد كه مماس به سطح متمكن نباشد ، هرآينه وجود بعد لازم آيد و وجود بعد نزد ايشان محال است . و اما نزد قائلين به بعد ، به سبب آنكه اگر خلأ متحقّق شود لازم آيد كه جسم در او حركت نتواند كرد ، چه حركت در خلأ حركتى است بىمعاوق و حركت بىمعاوق موجود نتواند شد . چه حركت لا محاله در زمانى واقع شود و هر حركتى كه در زمانى واقع شود ، قابل آن هست كه در زمان بيش از آن واقع شود ، و بطىءتر باشد ، يا در زمانى كمتر از آن واقع شود و سريع‌تر باشد ، پس اگر معاوقى نباشد كه تقاضاى مرتبهء معيّنهء از سرعت و بطء كند ، هرآينه وقوع حركت در زمانى دون زمانى ، ترجيح بلا مرجح باشد ، و آن محال است . و چون در خلأ ، اعنى مكان خالى از شاغل ، حركت متحقّق نتواند شد لازم آيد كه مكان نبوده باشد ، چه يكى از امارات مكان امكان وقوع حركت است در او ، پس خلف لازم آيد . و يكى ديگر از احوال مشتركه اجسام حركت است و حركت خروج جسم است از قوّه به فعل بر سبيل تدريج . بيانش آن است كه جسم هرگاه بر حالتى كه او را ممكن است بالفعل حاصل نباشد ، پس حصول آن حالت براى او اگر دفعى باشد آن را حركت نگويند ، بلكه گاه باشد كه اين معنى را كون يا فساد گويند ، چون حاصل شدن صورت هوائى براى آب يا زايل شدن صورت مائى از آب . چه حصول صورت هوا براى آب ممكن است ، چنان كه در حالت انقلاب ، چه مادهء آب ، صورت مائى بگذارد ، و صورت هوائى بر دارد . و اين هر دو معنى در آن واحد ، حاصل شود كه حصول دفعى عبارت از آن است ، چه اگر در دو آن حاصل شود لا محاله در ما بين آنين وقتى فاصله شود ، چه تتالى آنات لازم آيد و آن محال است . و چون ميان زوال صورت مائى و حصول صورت